تبليغاتX
اکیپ بچه های باحال کلاس303

 

 
هرگز نمی روم از پیش ِ تو . . .

هرگز!

این قانونـِ احمقانه ِ جدایی را

در کدام قسمتـِ این جهانِ ویرانه

تعریف کرده اند که اینگونه

بی هیچ اعتراضی اجرا می شود؟!

من اما نمی روم. . .

هرگز نمی روم. . .

نمیروم ُمی مانم ُ

نقض می کنم

 قصه ِ تکراری ِ این جدایی را

که قرن هاست به اسم

ِ تقدیر!

به اسمِ سرنوشت!

حکم ِ تفریق را صادر کرده استـــــ . . .

من اما نخواهم شکستـ

و هرگز تفریق نخواهم شد

از تو و نام تقدیر را

به گند خواهم کشیدـ!

و ریشخند خواهم زد به سرنوشتی که

هرگز نمی تواند تکه تکه ام کند

جدایم کند و تفاله هایم را

در این جریان بیهوده ی ِ تقدیر رها کند

. . . هرگز!  

+ تاريخ شنبه 18 تیر1390ساعت 7:46 بعد از ظهر نويسنده sara |
حالا اول دبيرستانو تموم كرديم...

من و فرناز شاهديم و رو‍‍‍ژين تيزهوشان....

ولي هنوز دوستيممم..

+ تاريخ چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 1:35 بعد از ظهر نويسنده sara |
 باز باران بی ترانه....
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه...
مي خورد بر مرد تنها....
مي چکد بر فرش خانه...
باز مي آيد صداي چک چک غم..
باز ماتم ...

من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ....

نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست ...
نمي فهمم ....

کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسرو پروانه هاي مرده اش آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ....
نمي دانم ...

نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست ...
نمي فهمم ....

ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان ...

مادرم افتاد...
مادرم در کوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود...
نمي دانم...
کجــــاي اين لجـــــن زيباست....

بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست...
و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست...

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب مي داند
که اين عدل زميني ، عدل کم دارد ...

+ تاريخ یکشنبه 14 آذر1389ساعت 9:50 بعد از ظهر نويسنده farnaz |
سلامم دوستای خوبمم!

امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه

این دفعه چندتا پست دادم که به نظرم خیلی قشنگن

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

ببخشید که وبلاگ دیر آپ میشه

بچه ها نظرات کمه ها....

منتظر نظرای قشنگتون هستیم

فعلا بابای


+ تاريخ جمعه 19 شهریور1389ساعت 2:28 بعد از ظهر نويسنده farnaz |
این دو عکس احساساتتون رو بر می انگیزه....

قدر دوستی هارو بدونیم...

+ تاريخ جمعه 19 شهریور1389ساعت 2:12 بعد از ظهر نويسنده farnaz |
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
+ تاريخ جمعه 19 شهریور1389ساعت 2:7 بعد از ظهر نويسنده farnaz |
یاد دارم در غروبی سرد سرد.....

میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد.....

داد میزد کهنه قالی میخرم.....

دسته دوم جنس عالی می خرم......

کاسه وظرف سفالی میخرم.......

گر نداری کوزه خالی میخرم........

اشک در چشمان بابا حلقه بست......

عاقبت آهی کشید.... بغضش شکست......

اول ماه است ونان در سفره نیست......

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!

بوی نان تازه هوشش برده بود ....

اتفاقا مادرم هم روزه بود.....

صورتش دیدم که لک برداشته ....

دست خوش رنگش ترک برداشته ....

سوختم دیدم که بابا پیر بود....

بدتر از ان خواهرم دلگیر بود.....

مشکل ما درد نان تنها نبود.....

شاید ان لحظه خدا با ما نبود....

باز آوازه درشت دوره گرد....

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد....

خواهرم بی روسری بیرون دوید....

گفت اقا سفر خالی میخری؟؟!

+ تاريخ جمعه 19 شهریور1389ساعت 1:52 بعد از ظهر نويسنده farnaz |

حدس مي زنم

كه خواهي گريخت ...


التماس نمي كنم


از پي ات نمي دوم


اما صدايت را در من جا بگذار!


مي دانم


كه از من دل مي كني


راهت را نمي بندم


اما عطر موهايت را در من جا بگذار!


مي دانم


كه از من جدا خواهي شد


خيلي ويران نمي شوم


از پا نمي افتم


اما رنگت را در من جا بگذار!


احساس مي كنم


تباه خواهي شد


و من خيلي غمگين مي شوم


اما گرمايت را در من جا بگذار!


فرقش را با حالا مي دانم


كه فراموشم خواهي كرد


و من


اقيانوسي خواهم شد سياه و غم انگيز


اما طعم بودنت را در من جا بگذار!


هر طور شده خواهي رفت


ومن حق ندارم كه تورا


نگه دارم


اما خودت را در من جا بگذار!
 


+ تاريخ چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 3:1 بعد از ظهر نويسنده farnaz |

دیروز خدا را دیدم پنهان بود ....... بین دستهایم در رویاهایم با قدمهایی که بر روی برگهای مانده ازپاییز می گذاشتم در نفس هایم....

سلام کردم جواب نداد قهر کرده لابد....


قسم خوردم ....باور نکرد ....باور نکرد تقصیر من نبود
....

صدایش کردم بارها...
... ولی خدای خوب من دوستم نداشت  به خدا تقصیر من نبود.....

من نخواستم ..... ذهنم آشفته بود.... از درد.... از رنج.... از خستگی تکرارهای توهم آور....

ناسپاسی کردم.... من پشیمانم ولی خدا باور نمی کند....


من پریشانم ولی خدا دیگر دوستم ندارد....


شانه هایم کوچکتر از آنند که بار زندگی به این سختی را تحمل کنند....


دیروز خدا با من نبود..
.. بود و نبود.... صدایم را می شنید اما دوستم نداشت....

من نمیدانم..
...

نمیدانم خدا دیگر برای من آن بالا بالا ها جایی دارد یا نه!


اما من دوست دارم یک شب مثل بچگی هایم دست های خدا را بگیرم....


با خدا راه بروم..
..

و خدا برای من از ناسپاسی هایم بگوید....


از بدی هایم بگوید ولی بگوید هنوز دوستم دارد بگوید هنوز دستهایم را نوازش میکند.....

هنوز با لبخندهای من میخندد ..

من فقط آرزو دارم یکبار دیگر.....

فقط یکبار دیگر خدا دست هایم را بگیردو به من وعده دهد

که روزی برای همیشه مرا پیش خود باز خواهد گرداند...


دلم برای صدایش تنگ شده است..
... خدا کند فقط یکبار ...بازنده ..فقط یکبار دیگر خدا مرا صدا کند...بازنده

این روزها از آن روزهاست.....
+ تاريخ سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 8:39 بعد از ظهر نويسنده farnaz |

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند.هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...و مسابقه شروع شد....راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:اوه,عجب کار مشکلی!!"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."یا: هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده!"قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید! بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟و مشخص شد که...برنده ی مسابقه کر بوده!!!نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!همیشه به قدرت کلمات فکر کنید.چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره: پس:همیشه.... مثبت فکر کنید!و بالاتر از اون کر باشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!و همیشه باور داشته باشید:من همراه خدای خودم همه کار می توانیم بکنیم.!!آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت..

+ تاريخ دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 4:44 بعد از ظهر نويسنده farnaz |